دراز کشيدم و به شب کوير خيره شدم، به آن پردهی سياه که کشيده بودند روی همه چيز تا خدا نبيند چه بلايی دارد سرمان میآيد.
صداي سگ آزاردهنده بود. جوری در سرم میپيچيد که آروارههام را قفل میکرد. دلم میخواست از آن تکهی آخر بیدغدغه بگذرم، و نمیشد. خدايا، اين صدا از کجاست؟ سگي دنبالمان كرده که ما را از خاك پدري بيرون كند و بعد آرام بگيرد؟
گفتم: «میدانستی در مرزها صدای سگ میآيد؟»
گفت: «يعنی خيلی فاصله داريم؟»
«نمیدانم. فقط شنيدهام که برای تعيين خط مرزی به صدای سگهای مرز گوش میدهند؟ آنجا که صدا کمرنگ شود مرز است. سيم خاردار میکشند و اسمش را میگذارند مرز.»
کلافه بودم. صدای سگ در سرم هياهو میشد، و در شقيقههام میکوبيد.

این عکس اسمش مرز بین دو جهانه .کلمه عجیبیه مرزو میگم...