اینکه دستشویی جای بسیار بدی بود رو من وقتی که بچه بودم کاملن باور داشتم.یکی از سخت ترین لحظات عمرم زمانی سپری میشد که توی دستشویی نشسته بودم و یاد خدا می افتادم.حالم خیلی بد میشد.یادم میاد یکی از معلمهامون توی کلاس چهارم یا پنجم توی کلم فرو کرده بود که در این محل نباید اسم خدا رو برد و بهش فکر کرد،چون خیلی خیلی گناه داره...و مگه انسان کسی رو که دوست داره و عاشقش هست رو تو مستراح بهش فکر میکنه؟ اولاش که به این موضوع پی بردم نمیدونم چرا تا بر اریکه ی دستشویی جلوس میکردم یکهو یاد خدا میافتادم.میومدم از خدا معذرت بخوام میدیدم بدتر میشه!میومدم به یه چیز دیگه فکر کنم نمیشد و خلاصه این مصیبت اونقدر ادامه پیدا کرد تا بالاخره یه فکر بکر به سرم زد.فکر کردن به یه آدم بد.تازه شاید نه تنها گناه نباشه...بلکه ثواب هم داشته باشه!اونموقع بدترین آدمی که میشناختم و همه ی دور و بریهام وخانواده و همکلاسیها و معلمینم روش اتفاق نظر داشتن "صدام یزید کافر"بود.این بود که به محض اینکه وارد دستشویی میشدم تند تند تو دلم تکرار میکردم صدام یزید کافر...صدام یزید کافر...!اما گاهی از میان این تکرارها قشنگ یادم هست که فکر خدا یکهو از اون لاها جا باز میکرد و میزد بیرون.سالها گذشت و من به سادگی فراموش کردم اسم صدامی که باید میگفتم و اسم خدایی که نباید میگفتم. من وارد دنیای هنر و خبر و کاریکاتور و کارگران شده بودم.دیگه تو دستشویی ها به تابلوهای نقاشی ،پیکاسو و ونگوگ و کمونیست
ُگرفتن حق کارگران و احمدی نزاد ...کاریکاتور و سوژه های بکر فکر میکردم.دیگه نه خدایی بود و نه صدامی و من ساعات روزم با این افکار بود که دست و پنجه نرم میکرد.درب اطاقم ساعتها بسته بود و من بوم روی بوم نقاشی میکردم و اگر خونه نبودم توی دهات های طالقان یه هفته دو هفته میرفتم و از منظره ها طرح میزدم و این در حالی بود که عشق به ونگوگ و لوترگ در قلبم میتپید و من رو سرشار از زندگی میکرد.اگه خسته میشدم یاد خستگی های ونگوگ توی روستای آرل و معادن زغال سنگ بود که خستگی از تنم در میکرد واگه نامید میشدم امیدها و سرسختی های پیکاسو بود که به من امید میبخشید.باز متروی زمان گذشت در روزی از روزها من ناگهان عاشق شدم.عشقی مهیب چنان تمام وجودم رو لبریز کرد و چنان من رو در مشت خودش اسیر کرد که یکهو تمام مسیر زندگی ام رو تغییر داد.نفهمیدم چطور شد که این اتفاق افتاد.تمام ونگوگها و پیکاسوها و کاریکاتور ها در ذهنم چنان رنگ باخت که خودم نفهمیدم از کجا اومده بودند و به کجا رفتند.دیگه فکر و خیالم همه شده بود یک چیز.ذهن و دل و جسمم فقط یک چیزرو طلب میکرد.تو خیابون و خونه،توی دانشگاه و پیاده رو،توی تاکسی و اتوبوس...و توی اطاق و دستشویی من فقط به یک چیز فکر میکردم.دیگه مکانها مارک خوب و بدشون رو از دست داده بودن.دیگه اصلن فکر نمیکردم که دستشویی جای بدیه و نباید به معشوقت اونجا فکر کنی...یاد معلم مدرسه مان افتادم.بیچاره هیچ وقت نتوانسته بود عشق رو تجربه کنه.
