تبليغاتX
کاساندان

نامه سرگشاده برای سیدمحمد خاتمی

 

 

سید! با ما سخن بگو

 

سلام.

 گفته بودی «استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم» لطفاً در این دوره بیا، توی این بی‌برقی‌ها به درد می‌خوری!

 

می‌دانم سیدجان که می‌دانی در علم سیاست چندجور آدم داریم: یک عده آدم با حال! یک گروه آدم ضدحال، یک عده آدم خوشحال و گروهی آدم بی‌حال! حالا و در این روزها تمام این چهار گروه سیاسی راجع به آمدن یا نیامدن تو برای انتخاب ریاست‌جمهوری اظهار نظر کرده بودند. مانده بود من، که من هم طی این نامه اعلام، اعلان و سایر اقلام مشابه می‌کنم که در شرایط فعلی «خاتمی از نون شب واجب‌تره».

 

راستش سید جان. سیدمحمدجان. سیدمحمد خاتمی ‌جان! نمی‌خواستم میون این همه نامه به‌هم‌پیوسته، من هم نامه‌ای بنویسم، اما نشد! یعنی بقیه نگذاشتند. در آن چهار گروهی که نام بردم، اول از همه گروه‌های سیاسی خوشحال موضع‌گیری کردند. گفتند تو از بیخ! ردصلاحیت خواهی شد. گفتند در ایتالیا دست یک خانم را جیز کرده‌ای و خیلی سفر خارج می‌روی و مدام چشمت به نامحرم می‌افتد و فی‌الحال واجب است از تهِ ته، ردصلاحیتت کنند. خب بندگان خدا حق دارند. این روزها خوشحالند هم از وضعیت اقتصادی مملکت که فراوانی و ارزانی و ثبات دارد فرو می‌رود... فرو می‌رود... شما تصور کن فرو می‌رود توی چشم ما! هم از وضعیت فرهنگی (حوصله حرف تکراری ندارم، اگر نه برای این قلم یک کتاب می‌نوشتم) هم از وضعیت دیپلماسی خارجی ما، هم... خوشحالند دیگر. گفتند نیا که چهار سال دیگر برای خودشان لزگی برقصند!

 

بعد از آنها گروه ضدحال سریعاً اعلام موضع کردند که نیا. اینها دقیقاً مخالف گروه قبلی‌اند، اما معتقدند تو نه شجاعت داری نه شهامت. این دوستان قشنگ ما از آنها هستند که از شدت شهامت سوپرانقلابی‌اند، اما من با این سواد کمم نمی‌دانم چرا می‌خواهند وسط صندوق رأی انقلاب کنند. بد نیست کتاب «تفاوت‌های صندوق با اسلحه» نوشته خود من (به زودی خواهم نوشت) را بخوانند. اینها گفتند که چون تو در علم سیاست به فنون زیر زانو، کله و کف‌گرگی اهتمام نمی‌ورزی و اساساً یک رئیس‌جمهور باید فی‌الذاته بروس‌لی باشد، پس تو نیایی بهتر است. من تصور می‌کنم کاندیدای مورد نظر این دوستان جکی‌چان باشد یا کسی با کارکردی مشابه!

بعد از آنها هم تعدادی آدم از گروه باحال، یعنی اهالی فرهنگ و هنر و قلم، در جمع‌های خودمانی و به صورت سیستم دورهمی بین خودشان صحبت کردند که تو بیایی بهتر است و خلاصه حرفشان این بود که با خاتمی بیشتر خوش می‌گذره. اما خب داستان از این فراتر نرفت.
 
ماندند گروه بی‌حال که دور و اطرافیان خودت هستند و عناصر موسوم به اصلاح‌طلب. رفتار سیاسی این دوستان هم در این حد است که تسبیح دست گرفته‌اند و با رد کردن دانه‌ها زیر لب می‌گویند «میاد، نمیاد...!» و منتظرند ببینند چه می‌شود! زهی پشتکار، به‌به از این همه فعالیت. به قول اهالی علوم پلوتیک، ایول!

 

خاتمی جان، شنیده‌ام تو هم نمی‌خواهی بیایی. دستت درد نکند. «دمت گرم و سرت خوش باد» نگران ما هم نباش. ما داریم کرال سینه می‌رویم وسط کویر لوت! خوش می‌گذرد جات خالی! ما داریم از شدت شعف به اشعار حماسی «قر تو کمرم فراوونه، نمی‌دونم کجا بریزم» پناه می‌بریم. دیگر چه جای نگرانی.

 

سیدجان، خودمانی باشیم، چه کاریه؟! تا حالا یک میرحسین داشتیم یکی دیگر هم روش. تو هم نیا. اون نقاشی می‌کنه تو خطاطی کن! با هم گالری بزنین، نمایشگاه راه بیندازین. من قول می‌دم بیام تماشا، اما کاش این روزا حال و روز ما رو هم تماشا کنی سید.

ما قول می‌دهیم تا آن روز با تورم سی‌درصدی در آبگوشت‌هایمان از پیچ‌گوشتی استفاده کنیم و دم نزنیم. قول می‌دهیم باور کنیم مطابق اصول باید درِ سینماها را گل گرفت. قول می‌دهیم در مواجهه با دنیای خارج از روی نقشه جغرافی اول اسم هر کشور یک «مرگ بر» بگذاریم و خلاص!

 

تو حق داری که نیایی. تو که تنها سرمایه‌ات آبروی توست. تو حق داری نیایی وقتی این ویت‌کنگ‌های کافه‌نشین شهامتت را سیر و نیم‌سیر می‌کنند. وقتی توپخانه بعضی روزنامه‌ها یا چه می‌دانم روزنامه‌های توپخانه‌ای دینت را نشانه می‌روند و به اتهام بی‌دینی تقاضای ردصلاحیتت را می‌کنند. وقتی دوستانت کاسه چه کنم به دست می‌گیرند، حق داری که نیایی. همه حق دارند ؛ از انقلابیونِ پشت میز تا تقاضادهندگان ردصلاحیت... فقط ما حق نداریم سید! ما کماکان وسط کویر کرال سینه می‌رویم با صورتی خاک‌آلود، دست‌هایی زخمی و چشم‌هایی که... چشم‌هایی که وسط طنز نوشتن گریه‌شان گرفته سید! آخ نمی‌دانی این شنا در کویر چه حالی می‌دهد، آن‌قدر که آدم می‌تواند آن شناگر استکبار جهانی را که هشت طلا گرفت بگذارد توی جیبش!


 

خاتمی، خاتمی عزیز! گفتم کویر، یاد دکتر شریعتی افتادم آنجا که به زینب(س) می‌گوید: «نگو که بر شما چه گذشت/ نگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی/ نگو که جنایت آنجا تا به کجا رسید/... زینب با ما سخن بگو!» حالا آخر این نامه می‌خواهم بگویم که نگو در آن هشت ساله چه کشیدی، نگو حالا هم آنها که باید بنوازند سیلی می‌زنند، نگو... سید! با ما سخن بگو!

 

هر بار که از تو طنز نوشته‌ام شده ذکر مصیبت! گند می‌زنی به طنز آدم! اَه!!

 

با نشکر ویژه از ایراهیم رها
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 10:32 توسط علیرضا |

 کشیدن و کشیدن و کشیدن.هر دفعه دنبال بهتر کشیدن و خلق یه چیزی که از اون یکی  بهتره بود.کاغذ ها پشت همدیگه سیاه میشد و کادر ها یکی پس از دیگری پر میشد و قلم...این قلم چندین هزار ساله میکشید و باز میکشید و باز میکشید...و نهایتن باز همون خستگی که بیشتر هم شده بود و همون یاس و درموندگی که هرگز از میون نرفته بود و شاید گاه گاهی فراموش شده بود.چند هزار کیلومتر خط کشیده بود اگر حساب میکردی و چند هکتار رنگ مالیده بود اگر روی زمین میریختی؟آخرش به کجا میرسید این همه مستی و عاشقی؟کسی که قلم به دست میگرفت و مست میشد و گم میکرد تموم اونچه رو که در دل سنگین و خسته اش داشت...به چی میخواست برسه؟توی مجادلات و بحثها همیشه میگفت نقاشی تنها چیزیه که آرومش میکنه و با اونه که میره یه عالمی که هیچ کس نمیدونه کجاست....حالا که کلی عمرش رو رنگ زده بود و خط کشیده بود و خلق کرده بود ،پیرمردی بود خسته با قلبی که درد میکرد... خونی که فشار داشت ...و سری که مدام درد میکرد. و آسپیرین بچه ای که سکته اش را به عقب میانداخت و هر روز و هر روز همین وهمین بود و بس!

شبا قبل خواب تو این فکر بود که شاید فردا صبح دیگه پا نشه و شایدم یه تکونی...یا یه حمله ای اونو یه وری بکنه و چند سالی لمس و داغون بیفته یه گوشه ای و تمام.

واقعیتش قبل خواب به یه چیزای دیگه ای هم فکر میکرد اما جرات نداشت اونا رو به کسی بگه.حتی برای خودش هم چند سالی طول کشید که تونست رک و پوست کنده مطرح کنه.اون به این نتیجه رسیده بود که راه رو اشتباه اومده...شاید اگه کار دیگه ای هم میکرد با نقاشی کشیدن زیاد فرق چندانی نداشت.نمیدونست ...اما اونقدر که الان داغون مست و پاتیل و افسرده یه گوشه افتاده بود شاید اگه هر کار دیگه ای هم کرده بود بازم چنین اوضاعی داشت. این عشق به نقاشی واسه اون چی کار کرده بود؟این همه عاشقی و خلق کردن و این همه خط و خروار خروار رنگ از اون چی ساخته بود؟این افسردگی مدام و این یاس مفرط و این احساس بیهودگی رو پس با چی میتونست پاک کنه؟انگار بوم براش حکم یه شیشه ویسکی بود که وقتی پشتش مینشست مست میشد و وقتی پا میشد تمام.نقاشی کجا بود و هنر کدوم گوری رفته بود؟

اون آرامشی که نبود و اون قلبی که درد میکرد و اون سری که توش غوغا بود و اون دلی که غمگین بود...وای !دلش میخواست فریاد بزنه ...دلش میخواست تمام تابلو هاش رو پاره کنه...دلش میخواست هوار هوار کنه بزنه به تمام اونچه که تا حالا چیده بود.دلش میخواست از اول شروع کنه...اما از کجا معلوم اینبار نیز دلش بازی دیگه ای رو براش ردیف نکرده بود؟آیا به دلش میتونست اعتماد کنه...؟

اون همون کاری رو کرد که مطمئن نبود.اون همیشه کاری رو کرده بود که مطمئن بود..اما اینبار برعکس عمل کرد.اون تمام نقاشی هاش رو سوزوند.تمام عکسهاش رو پاره کرد. ایمیلش رو دیلیت کرد و سایتش رو هم از صفحه ی دنیای مجازی پاک کرد.وبلاگش رو هم که حالا کلی طرفدار داشت رو هم بست .ماهواره و تلویزیونش رو هم به یکی که میدونست احتیاج داره هدیه کرد.موبایلش رو هم انداخت تو یه جوب.کاری که همیشه دوست داشت انجامش بده...و بعد رفت بالای پشت بوم خونش وایساد و به پایین نگاه کرد.میخواست خودش رو به پایین پرتاب کنه.میخواست بازی رو به پایان ببره.به پایین نگاه کرد.چشمانش رو بست و اومد به پایین بپره که یکهو یک چیزی درونش اونو صدا کرد.

_ نپر.

یه لحظه صبر کرد.صدا خیلی بلند تر از اون بود که یه تصور باشه و خیلی درونی تر از اینکه صدای کسی از بیرون باشه.صبر کرد.یه قدم به عقب برداشت.احساس خواب عجیبی تمام وجودش رو در بر گرفت.روی زمین نشست و دیگه هیچ چیز نفهمید.

وقتی چشماش رو باز کرد شب شده بود.احساس انرژس زیادی در درونش احساس میکرد.آروم از جاش بلند شد.احساس زندگی میکرد.ذهنش انگار سفید شده بود.توی سرش احساسی از روشنی و سبکی و نور میکرد.

یکهو احساس غریبی بهش دست داد.اون یکی دیگه شده بود.انگار اون آدم قبلی رو از بالای پشت بوم پایین انداخته بود و کشته بود.اون مرده بود قبل از اونکه مرده باشه...و زنده شده بود قبل از اونکه بمیره...

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 10:50 توسط علیرضا |

ساله احمدی نژاد نشسته بود پهلوی مامانش و داشت سخنرانی باباش را از سازمان ‏ملل و مصاحبه های او را در آمریکا نگاه می کرد. مادرش هم به تلویزیون خیره شده بود و ‏هر لحظه چشمش از حدقه پرت می شد بیرون و دوباره می رفت سرجاش. بالاخره زهرا جان، ‏دختر ده ساله محمود پینوکیو از مامانش پرسید:‏

 

‏- مامان! چی شده بابام داره این حرف ها رو می زنه؟
مامانش: بابات قراره رئیس دنیا بشه و همه دارن حرفش رو گوش می کنن.‏
دخترش گفت: آخ جون! یعنی می ریم یه جای دیگه؟
مامانش: شاید بریم. اگه بابات رئیس اونجا بشه ما رو هم می بره.‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما مردم سالاری حقیقی حاکم است."‏
دخترش گفت: مامان! مردم سالاری حقیقی یعنی چی؟
مامانش گفت: یعنی مردم هر کسی رو مردم بخوان انتخاب می کنن.‏
دخترش گفت: آخ جون، کشور بابام چه جای خوبیه!‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما همه نشریات آزادند که هر چه می خواهند ‏علیه دولت بگویند."‏
دخترش گفت: مامان! یعنی تو کشور بابام دیگه کسی رو نمی گیرن؟ ‏
مامانش گفت: چه می دونم، بابات داره می گه.‏
دخترش گفت: آخ جون! کشور بابام چه جای خوبیه!‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما آزادی مطلق وجود دارد."‏
دخترش گفت: مامان! آزادی مطلق یعنی چی؟
مامانش گفت: یعنی هر کسی هر چی خواست می گه.‏
دخترش گفت: آخ جون! کشور بابام چه جای خوبیه!‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما فقیر به آن معنی وجود ندارد."‏
دخترش گفت: مامان! فقیر یعنی مثل کی؟
مامانش گفت: فقیر یعنی مثل همسایه های قبلی مون، مثل ده بابات، مثل همین هایی که تو ‏خیابون می بینیم.‏
دخترش گفت: آخ جون! یعنی توی کشور بابام فقیر وجود نداره، چه جای خوبیه!‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما هر کس هر سووالی بخواهد از رئیس جمهور ‏می پرسد."‏
دخترش گفت: مامان! یعنی دیگه بابام عصبانی نمی شه اگه مردم ازش سووال کنن؟
مامانش گفت: دخترم! اون تلویزیون رو ببند، اینها مال تو نیست....‏
دخترش گفت: می دونم، مال کشور بابامه، ولی عجب کشور خوبیه!‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما 98 درصد مردم از دولت حمایت می کنند."‏
دخترش گفت: مامان! 98 درصد یعنی چقدر؟‏
مامانش گفت: یعنی خیلی زیاد. یعنی هر صد نفر دو نفر از بابات حمایت نمی کنن.‏
دخترش گفت: یعنی بقیه حمایت می کنن؟
مامانش گفت: آره دیگه، بقیه حمایت می کنن.‏
دخترش گفت: یعنی مثل کشور خودمون نیست که همه به ما و بابام بد و بیراه می گن؟
مامانش گفت: من چه می دونم....‏
دخترش گفت: یعنی توی کشور بابام همه طرفدارش هستن؟
مامانش گفت: فکر کنم منظور بابات همینه.....‏
دخترش گفت: پس چرا بابام ما رو نمی بره توی کشور خودش و ما مجبوریم توی ایران باشیم؟
مامانش گفت: دخترم، کارهای بابات رو از خودش بپرس.‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " من در کشورم مثل بقیه مردم موسیقی های غربی و ‏تلویزیون های غربی را می بینم."‏
دخترش فریاد زد: مامان! ببین بابام چی می گه؟ می گه توی کشور خودش تلویزیون های ‏خارجی رو می بینه، خوش به حالش!‏
مامانش: لابد توی دفترشون بررسی می کنن....‏
دخترش گفت: نمی شه ما هم بریم کشور بابام تلویزیون های خارجی رو بررسی کنیم؟
مامانش: من نمی دونم، هر وقت خودش اومد ازش بپرس.‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " سیستم قضایی ما از پیشرفته ترین سیستم های دنیاست."‏
دخترش گفت: مامان! باز هم بی آبرو شدیم! بابام به سیستم فضایی گفت سیستم قضایی...‏
مامانش گفت: نه عزیزم، منظور بابات همون سیستم قضاییه....‏
دخترش گفت: اون وقت سیستم قضایی پیشرفته یعنی چی؟
مامانش گفت: یعنی کسی رو الکی دستگیر نمی کنن و زندانی نمی کنن و دادگاه ها بیخودی آدم ‏ها رو نمی کشن....‏
دخترش گفت: یعنی مثل ایران نیست که توی خیابون بیخودی گیر بدن و مثل مامان همکلاسی ‏ام بخاطر روسری اش زندون بره؟
مامانش گفت: اونها بدحجاب اند، این فرق می کنه....‏
دخترش گفت: یعنی توی کشور بابام الکی گیر نمی دن؟
مامانش گفت: چقدر حرف می زنی؟ به من چه اصلا بابات چی می گه!‏
دخترش گریه کرد و گفت: اصلا من با بابام می رم کشور خودش و دیگه نمی آم اینجا، هر ‏وقت بابام اومد ایران منم می آم شما رو می بینم، ولی می رم همون جا می مونم.‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " من فکر می کنم خبرنگاران آمریکایی باید بیایند و کشور ما ‏را ببینند."‏
دخترش گفت: مامان! دیدی بابام چی گفت؟ گفت خبرنگارهای آمریکایی باید بیان کشور ما رو ‏ببینن.....‏
مامانش گفت: خب، حالا من چی کار کنم؟
دخترش گفت: می شه به بابام بگی وقتی خبرنگارهای آمریکایی می خوان برن کشورش منم ‏ببره اونجا؟ من می خوام اونجا رو ببینم.‏
مامانش گفت: خودت بهش بگو....‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما قدرت در دست مردم است."‏
دخترش گفت: مامان!‏
مامانش گفت: زهر مار، اینقدر نگو مامان، خسته شدم.....‏
دخترش گفت: قدرت در دست مردم است یعنی چی؟
مامانش گفت: یعنی مثل خارج، هرکی هرکی یه، مردم هر کاری می کنن....‏
دخترش گفت: یعنی منم می تونم هر کاری دلم بخواد بکنم؟
مامانش گفت: تو غلط می کنی، دختره چشم دریده، چه غلط های زیادی!‏
دخترش گفت: اصلا به شما چه، من می خوام برم پیش بابام....‏
مامانش گفت: نمی شه، بابات کار داره....‏
دخترش گفت: من کاری به بابام ندارم، من فقط می خوام توی کشور اونها زندگی کنم.‏

باباش از تلویزیون آمریکا گفت: " زنان در کشور ما آزادی کامل دارند."‏
دخترش لباس اش را پوشید و رفت دم در ایستاد و گفت: مامان!‏
مادرش گفت: دیگه چه مرگته ذلیل مرده؟
دخترش گفت: من تصمیم خودم رو گرفتم، من می خوام برم پیش بابام زندگی کنم...‏
مامانش گفت: واسه چی؟ مگه اینجا چه مشکلی داری؟
دخترش گفت: بابام گفت توی کشورش زنان آزادی کامل دارند....‏
مامانش عصبانی شد و گفت: بابات غلط کرد با تو، بذار برگرده، بذار پاش برسه به این خونه، ‏یک نیویورکی بهش نشون بدم که صد تا نیویورک از توش در بیاد.....‏

دوم دام را سراسر فلسطین می کنیم
در آستانه روز قدس و با عنایت به اینکه ما فایل های حسنی را در دوم دام گذاشتیم و داریم ‏فایل های سی سال قبل در همین روز و کلیه نوشته های قدیمی و جدید ابراهیم نبوی را در دوم ‏دام می گذاریم، از کلیه خواهران و مادران و پدران و پسران و بقیه دعوت می کنیم به دوم دام ‏سری بزنند، از دوستان درخواست می شود لینک ما را در وب سایت شان بگذارند، و برای ‏من مطالب طنز بفرستند تا آنها را هم به عنوان نوشته های میهمانان دوم دام منتشر کنم. ضمنا ‏از کلیه دوستداران موسیقی منحط غرب هم دعوت می کنیم هم برای مان مطلب بنویسند و هم ‏به بخش ترانه های وب سایت که هر روز کامل تر خواهد شد، بروند و از این جور چیزها.‏

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 9:57 توسط علیرضا |