
لابد فکر می کنید من مثل خیلی اوقات که طنز می نویسم می خواهم یک مشت پرت و پلا تحویل تان بدهم و دوباره دودره بازی! ولی نه، این بار از این خبرها نیست. برخلاف حرف های آقای جلایی پور که فکر می کند می تواند آب رفته را به سر چشمه برگرداند، من اصلا چنین فکری نمی کنم، بلکه معتقدم باید همگی مدد کنیم و چوب تو .... نه اشتباه نکنید، چوب توی دست مان بگیریم و به هر کسی که می خواهد به دیگران اعم از خاتمی و هاشمی و کروبی و قالیباف و لاریجانی و اصلاح طلبان و هر که هست و نیست، رای بدهد درسی بدهیم که به احمدی نژاد رای بدهند. من چهل دلیل قاطع و روشن برای انتخاب احمدی نژاد دارم که امیدوارم شما هم با من موافق باشید.
دلیل اول، رهبر دنیای عرب می شود: ما هفتاد میلیون نفر هستیم و سالانه صد و سی میلیارد درآمد نفتی داریم، احمدی نژاد این همه برای ما و جهان دردسر درست کرده است، من حدس می زنم که اگر او از ریاست جمهوری حذف شود، با توجه به اینکه به قول خودش " محبوب ترین شخصیت در جهان عرب است" احتمالا رهبر دنیای عرب می شود، یعنی می شود رهبر یک میلیارد آدم با هزار میلیارد درآمد سالانه، و به همین ترتیب اگر با این 130 میلیارد ده سال دیگر جهان را نابود کند، اگر رهبر جهان عرب بشود، قطعا تا سه سال دیگر تکه بزرگ کره زمین را باید وسط مریخ پیدا کرد.
دلیل دوم، روس ها او را می دزدند و از نبوغ اتمی او استفاده می کنند، آنجا هم مثل ایران نیست که هرچه رئیس جمهور نابغه زور بزند، در چهار سال 168 سانتریفیوژ کار کند، یکهو دیدی 168 میلیون سانتریفیوژ با نبوغ او و با پوتین مدودوف بکار افتاد و روس ها قدرتمند شدند و زدند پدر آمریکا و چین را درآوردند و در نتیجه آمریکا هم با سپر و کلاهک و موشک به جان روس ها می افتد و یک سال پس از اینکه در ایران یک حکومت میانه رو بعد از احمدی نژاد سرکار آمد، تمام دنیا از بین می رود، در نتیجه ما هم از بین می رویم، حالا ما می خواهیم دموکراسی و آرامش را وقتی مردیم چه کنیم؟ پس بهتر است همین رئیس جمهور باشد.
دلیل سوم، مدیریت جهان به دست او می افتد: اگر احمدی نژاد رئیس جمهور ما نباشد، تمام این رهبرانی که در دنیا هر روز به احمدی نژاد زنگ می زنند و پیت نفت شان را توی صف می گذارند تا از او مشورت بگیرند، شوخی شوخی مدیریت جهان را دست او می دهند، در نتیجه مشکل ما در داخل حل می شود، ولی همه جهان مشکل پیدا می کنند و یک دفعه دیدی پانصد میلیون نفر از آمریکا و فرا��سه و مالزی و چین و روسیه و انگلیس از دست احمدی نژاد که مدیر جهان است، پناهنده شدند به ایران. آن وقت ما چه بکنیم با یک جمعیت پانصد میلیونی؟ پس بهتر است همین جا باشد و خودمان بدبخت بشویم.
دلیل چهارم، بحران روحی و شوک روانی: اعلام نتایج انتخابات که احتمال دارد یکی از حالات آن عدم انتخاب احمدی نژاد باشد، ممکن است از نظر روانی شوک سنگینی به ملت وارد کند که همین شوک باعث شود تعداد زیادی از خوشحالی سکته کنند و اصلا معلوم نیست تعداد تلفات آن شوک عظیم کمتر از جنگ یا حضور چهار سال دیگر احمدی نژاد نباشد، چه بسا که اگر احمدی نژاد سرکار باشد، به دلیل جنگ یا گرسنگی یا وبا یا فرار از کشور یا اصولا خود احمدی نژاد یک میلیون تلفات بدهیم، اما اگر تعداد تلفات سکته ناشی از خوشحالی رفتنش دو میلیون نفر باشد، از نظر منطقی و بهداشتی و جمعیتی و انسانی بهتر است این اتفاق نیفتد.
دلیل پنجم، راست یا دروغ؟ یکی از نکاتی که در این چهار سال مردم به آن عادت کردند این است که رئیس جمهور طبیعتا دروغ می گوید، مگر اینکه عکس اش ثابت شود، گاهی اوقات حتی اگر عکس اش ثابت شود هم معلوم می شود دروغ گفته است. با این وضع هیچ معلوم نیست اگر رئیس جمهور بعدی سرکار بیاید و صادقانه با مردم برخورد کند، ملت باور نمی کنند و اصلا ممکن است چنین حکومتی را نپذیرند و مملکت بریزد به هم، به همین دلیل از نظر امنیتی هم مصلحت این است که احمدی نژاد رئیس جمهور بماند.
دلیل ششم، دلایل اقتصادی: با حضور احمدی نژاد قیمت نفت از چهل دلار به 120 دلار رسید، در نتیجه قیمت همه چیز گران شد، مردم هم طبعا پول نفت دست شان آمد، حالا دولت با بودجه صد میلیاردی عادت کرده است و فرضا اگر رئیس جمهور بعدی یک آدم حسابی باشد، قیمت نفت می شود بیست دلار، درآمد مردم هم پائین می آید، اما قیمت ها پائین نمی آید، در نتیجه ما بیچاره می شویم. به نظر من منطقی این است که قیمت ها اینقدر بالا برود که..... فرض دیگری وجود ندارد....
دلیل هفتم، چی کارش کنیم؟ فرض کنیم احمدی نژاد رئیس جمهور نیست، چی کارش بکنیم؟ این همه فامیل و خاله خانباجی و پروین و شهین و مهین و باجناق و جاری و زن الهام و زن متکی را کجا جا بدهیم؟ طبیعی است که باید حداقل تا ده سال صد هزار نفری را محافظ احمدی نژاد بگذاریم و حداقل یک دولتی یا یک استانی با نصف بودجه کشور را بدهیم دست کسی که از این دولت نهم نگهداری کند. من که هرچی فکر می کنم نمی دانم او را باید کجا قایم کنیم که فردا دردسری درست نشود. البته می توانیم دولت نهم را با همین وضع نگه داریم، ولی فقط اداره کشور را بدهیم به دست یکی دیگر که هم کشور از دست دشمنان نجات پیدا کند، هم از دست احمدی نژاد.
دلیل هشتم، انرژی هسته ای حق مسلم ماست: من نمی دانم چقدر از مردم باور کرده اند که انرژی هسته ای حق مسلم ماست؟ طبیعتا اگر حرف احمدی نژاد را قبول کنیم حتی یک نفر هم در ایران مخالف این حق مسلم نیست( حتی خود من) و طبیعتا ملت ما می دانند که اگر قیمت خانه بالا رفته و اگر آبروی ما در جهان از بین رفته است، و اگر کلی آدم بخاطر این حق مسلم مورد تذکر خیابانی قرار گرفته و به سلمانی ها و مهمانی ها و پارتی ها و سخنرانی ها و کلاس درس و سفارتخانه ها و غیره حمله شده است، همه و همه بخاطر همین حق مسلم ماست، به همین دلیل فرض کنیم فردا ملت از رئیس جمهور بعدی بپرسند، حالا که پدرمان درآمد لطفا حق مسلم ما را بدهید، طبیعتا یا باید رئیس جمهور بعدی آدم راستگویی باشد و اعلام کند که شتر مرد، حاجی خلاص! یا اینکه خود احمدی نژاد باید یک جوری جواب بدهد که ضمن اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده، ولی همه فکر کنند اتفاقی افتاده است.
دلیل نهم، مشکلات بین المللی: طبیعی است که با رفتن دولت احمدی نژاد میلیونها آدم بیکار می شوند، این هفتصد میلیون نفری که در جهان دارند هفتاد میلیون ایرانی را بخاطر احمدی نژاد کنترل می کنند، همگی از نان خوردن می افتند، احتمالا با رفتن او مورالس و چاوز و یک عالمه دیوانه دیگر هم دچار مشکلات مالی می شوند، کلی از بیوه زنان ماناگوآ و یتیمان توگو مشکل جدی پیدا می کنند، کلی از موسسات سیاسی جهان که در حال کشف یک هیچ هستند و به همین دلیل نمی توانند آن را پیدا کنند، بیکار می شوند، آیا شایسته است که ما اینقدر خودخواه باشیم که فقط بخاطر مسائل شخصی خودمان این همه آدم را بیکار کنیم؟
ادامه دارد.....
اگر به محمود احمدی نژاد رای بدهیم
به خودمان می گوئیم: دوباره عجب غلطی کردم!
به همسرمان می گوئیم: عزیزم! می ری بیرون مواظب تانک ها باش!
به فرزندمان می گوئیم: نه پسرم، آمریکایی ها همه شون خوب نیستن!
به مغازه دار سر کوچه می گوئیم: تو همین یه هفته دوبرابر شد؟
به برادرمان که در لندن ساکن است می گوئیم: تو نیا، من می آم.
به حکومت می گوئیم: این دروغ گوها!
این ضرب المثل را زیاد تکرار می کنیم: سوراخ موش، یکی یه میلیون.
اگر به مهدی کروبی رای بدهیم
به خودمان می گوئیم: وای! مردم از خنده!
به همسرمان می گوئیم: من نمی آم مهمونی، امشب میتی مصاحبه داره.
به فرزندمان می گوئیم: نه پسرم، همه رئیس جمهورها قاطی نیستن.
به مغازه دار سر کوچه می گوئیم: بخدا ما جزو پنجاه هزارتومنی ها نیستیم.
به برادرمان که در لندن ساکن است می گوئیم: تا روزی که تو بیای معلوم نیست چی بشه.
به حکومت می گوئیم: این دیوونه ها!
این ضرب المثل را زیاد تکرار می کنیم: حرف پیشکی، مایه شیشکی!
اگر به علی لاریجانی رای بدهیم
به خودمان می گوئیم: دیدی خوش خیال؟
به همسرمان می گوئیم: می شه اون تلویزیون رو خفه اش کنی؟!
به فرزندمان می گوئیم: پسرم، من چه می دونم استیذان استشفاء یعنی چی؟
به مغازه دار سر کوچه می گوئیم: یعنی هیچ رقم بستنی ایرانی نداری؟
به برادرمان که در لندن ساکن است می گوئیم: نه بابا، بیخودی نگران نباش، همه اش شعاره.
به حکومت می گوئیم: این حقه بازها!
این ضرب المثل را زیاد تکرار می کنیم: چشم داره نخودچی، ابرو نداره هیچی!
اگر به سید محمد خاتمی رای بدهیم
به خودمان می گوئیم: خوبه یه بار عقل کردیم
به همسرمان می گوئیم: قاضی گفته یه ماه دیگه آزاد می شی
به فرزندمان می گوئیم: بابا، درس هاتو بخون تا منم آزاد بشم زود بیام خونه
به مغازه دار سر کوچه می گوئیم: لطفا سه تا روزنامه هم حساب کن!
به برادرمان که در لندن ساکن است می گوئیم: من که نمی آم، تو بیا!
به حکومت می گوئیم: این بی عرضه ها!
این ضرب المثل را زیاد تکرار می کنیم: پیش رو خاله، پشت سر چاله
اگر هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور بشود
به خودمان می گوئیم: برم؟ نرم؟ بکنم؟ نکنم؟
به همسرمان می گوئیم: پاشو بریم خونه مامانت اینا منتظرن
به فرزندمان می گوئیم: بیا پسر! تلفن باهات کار داره، فکر کنم سمیه است.
به مغازه دار سر کوچه می گوئیم: تشریف برده بودین دبی؟
به برادرمان که در لندن ساکن است می گوئیم: بیا، ولی خونه تو نفروش
به حکومت می گوئیم؟ این مارمولک ها!
این ضرب المثل را زیاد تکرار می کنیم: دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
اگر باقر قالیباف رئیس جمهور شود؟
به خودمان می گوئیم: بازهم جای شکرش باقیه
به همسرمان می گوئیم: سر راه از داروخونه یه بطر الکل طبی هم بگیر
به فرزندمان می گوئیم: مگه ما درس خوندیم کجا رو گرفتیم؟
به مغازه دار سر کوچه می گوئیم: بذار تو نایلون مشکی می برم.
به برادرمان که در لندن ساکن است می گوئیم: بیا یه تفریحی بکن، حالت خوب شه.
به حکومت می گوئیم: ای شارلاتان ها!
این ضرب المثل را زیاد تکرار می کنیم: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو
نتیجه گیری اخلاقی: همیشه یک چیزی کم است.
نتیجه گیری انتخاباتی: حق انتخاب با ماست البته بعد از شورای نگهبان. بابا اقلا یکی از خوب هاشو انتخاب کنین بابا.
هنوز هم نمیدانم چرا در آن عصر داغ تابستانی از بین آن همه مجله رنگارنگی که جلوی دکه روزنامه فروشی صف کشیده بودند فقط چلچراغ را برداشتم. تقریبآ از همان زمان بود که هر شنبه این سوال مسخره را که " چلچراغ آمده؟ " از روزنامه فروش محله مان میپرسیدم و او هم همیشه با یک لبخند کش دار مرا حواله روزهای دیگر میکرد. مسخره بودنش را از این حیث عرض میکنم که اگر شما پشت گوشتان را دیدید چلچراغ را هم شنبه ها خواهید دید. بی نظمی و بد قولی یکی از کرامات بی بدیل این جماعت است که از این نظر هنوز هم در عرصه مطبوعات بی رقیب هستند( شماره های اخیر را البته میتوانید یک استثنا بدانید) .بوی آسفالت داغ بلند شده بود.با انگشت سنگهای سیاه قیری را لمس کردم.چه گرمی لذت بخشی داشتند.دراز کشیدم.گرمی آسفالت تمام ستون فقراتم را گرم کرد.آسمان آبی تر از همیشه شده بود . هیچ ابری در پهنای آبیش به چشم نمی خورد.سکوت مهیبی سرتاسر دشت را پر کرده بود و اگر صدای ساز باد گاهی آنرا نمیشکست شاید برای اولین بار معنای سکوت عمیق در اطرافم احساس میکردم.نگاه کردن به آسمان آبی یکی از قشنگ ترین کارهایی بود که بلد بودم.یاد گرفته بودم تا نگاهم را رها کنم در آبی آسمان به آن خیره شوم.بعد کم کم نقطه های نورانی را در آن پیدا میکردم و آن نقطه های ریز و رقصان کم کم تبدیل به هزاران نقطه میشدند .این کشف را از بچگی کرده بودم و حال همیشه در هر فرصتی به آن میپرداختم.
دوباره به جاده فکر کردم.جاده همیشه یک شروع دارد.یک میانه دارد و یک پایان.از این سه مرحله گریزی نیست .خاصیت جاده این است.راستی کدام بخشش مهمتر است؟ابتدایش؟میانه اش...یا پایانش؟
گاهی شنیده بودم که یک سری بر این اعتقادند که شروع کردن بسیار مهم است.همین که فرد عزم آغاز انجام کاری را میگیرد و همت این را داشته باشد که کاری را آغاز کند و جریانی را در زندگیش شروع کند بسیار اهمیت دارد.گروهی معتقدند شروع کردن مهم نیست و این ادامه دادن راه است که ارزشمند است و باید مهم تلقی شود.چه بسیارند کسانی که آغاز میکنند و ادامه نمی دهند.ونهایتن گروهی بر این باورند که رسیدن مهم است و اگر رسیدنی در کار نباشد،چه فایده رفتن و حرکت کردن.انسانهای بسیاری در راهند و در دامنه های کوهها سرگردانند،اما کسی که قله را فتح میکند نهایتن فاتح است و پیروز.راه افتادن یا راه نیافتادن؟رفتن و ادامه دادن ،و یا رسیدن یا نرسیدن؟کدام مهم است؟
به پهلو خوابیدم.چشمم مماس خط افق جاده شده بود و صورتم به آسفالت چسبده بود.به این فکر میکردم که انگار جاده برایم خود زندگی بود.جایی که نشسته بودم "حال"زندگیم بود.پشت سرم "گذشته ام "بود و راهی که در جلو بود آینده ام "را نشان میداد."
مورچه ایی داشت در پرسپکتیو به چشمانم نزدیک میشد.دلم میخواست خوابم میبرد.وسط جاده خوابیدن هنر میخواست که من داشتم.سالها بود که به این هنر آراسته شده بودم.وسط جاده ی زندگی مدتها بود که خوابم برده بود.چشمانم سنگین شده بود.ناگهان صدای مهیب بوق ماشینی مرا از جا بلند کرد.حالت نیم خیز شدم و به عقب برگشتم.تا آمدم به خودم بجنبم پنجاه و سه متر به هوا پرتاب شدم و در آسمان معلق میچرخیدم و میرقصیدم که احساس کردم بدنم به سه بخش تقسیم شد.پاهایم به عقب جاده پرت شد.تنه ام همانجایی که دراز کشیده بودم افتاد و سرم قل قل خوران به جلو پرتاب شد.
الان سالهاست که که در این جاده مانده ام.پاهایم در" گذشته" مانده،تنم در" حال" کرخت افتاده و سرم هنوز در" آینده" دارد قل میخورد و تنها آسفالت گاهی سلام ما را به هم میرساند.
پرونده زنجان
مشکل اول: زنجان، " یک معاون دانشگاه دختر دانشجویی را تهدید می کند که اگر با او رابطه جنسی نداشته باشد، برایش مشکلات جدی تحصیلی ایجاد خواهد شد. دختر دانشجو به شکلی منطقی موضوع را با دوستانش مطرح می کند، آن ها هم بفرموده دین اسلام که اگر کسی قصد زنا داشت، باید چهار نفر شاهد گواهی بدهند، در هنگام عمل وارد می شوند و برای اینکه استاد مددی بعدا منکر کل ماجرا نشود، از صحنه ورودشان فیلم می گیرند و چون فیلم را نمی توانند از صدا و سیما یا بی بی سی یا سی ان ان نشان دهند، آن را در اینترنت می گذارند."
مشکل مشابه: آمریکا، " یک سناتور آمریکایی از طریق اینترنت با یک جوان ارتباط برقرار کرد. اسناد ارتباط او فاش شد، وی استعفا داد و از مردم آمریکا عذرخواهی کرد.
مشکل مشابه، ایران، دو سال قبل: " یک استاد دانشگاه تهران سر کلاس درس با یک دختر دانشجو شوخی کرد و به موی او دست زد. این واقعه بسرعت منعکس شد، استاد برای همیشه از دانشگاه اخراج شد."
راه حل منطقی: " استاد باید با سری افکنده و دلی شرمگین جلوی دوربین حاضر شود و از اقدام خودش ابراز ناراحتی و ندامت کند و از دانشجوی دختر، کلیه دانشجویان، همسرش و ملت عذرخواهی کند و استعفا بدهد و رئیس وی نیز استعفا را بپذیرد و سپس دادگاه او را مجازات کند و دانشگاه نیز از دختر دانشجو عذرخواهی کند و از دانشجویانی که این موضوع را فاش کرده اند قدردانی کند.
راه حل کنونی در ایران: " دختر دانشجو و استاد مذکور دستگیر می شوند، دختر مذکور مجبور می شود به عقد استاد مذکور دربیاید تا معلوم بشود که آنها از اول زن و شوهر بودند، فقط اشتباهشان این بود که به جای اتاق خواب از دفتر معاون دانشجویی استفاده کردند، بعد همسر استاد و خودش و دختر دانشجو از کسانی که جلوی تجاوز را گرفتند شکایت می کنند و آنها دستگیر می شوند و استاد مددی هم اخراج می شود و برای استخدام به وزارت کشور می رود."
پرونده اسرائیل و مشائی
مشکل دوم: مشائی، " در شرایطی که رئیس جمهور قصد نابود کردن اسرائیل را دارد و این قصد را با صدای بلند ده بار در ده جای مختلف اعلام کرده است، معاون وی رسما و به تکرار اعلام می کند که " مردم اسرائیل دشمن ما نیستند و خیلی هم دوست ما هستند. پس از این اظهار نظر همه روحانیون ایران و مراجع و حتی کسانی که خودشان از دوستی با ملت اسرائیل دفاع می کنند و 200 نماینده مجلس و همه و همه خواستار استعفای معاون رئیس جمهور می شوند."
مشکل مشابه: اسرائیل، " در شرایطی که بسیاری از صهیونیست های تندرو مردم ایران را دشمن ملت ایران می دانند، تعدادی خاخام یهودی اعلام می کنند که نه تنها ملت ایران دشمن اسرائیل نیست، بلکه حتی دولت ایران هم دشمن اسرائیل نیست، چه بسا که دولت اسرائیل از دولت ایران بدتر هم باشد. این خاخام ها بعد از اینکه از ایران طرفداری کردند، به ایران می آیند و رئیس جمهور را ماچ می کنند و به کشورشان برمی گردند."
مشکل مشابه، ایران، عبدالله نوری: " وی در دفاعیاتش از ملت اسرائیل دفاع کرد و گفت ما با مردم اسرائیل دشمن نیستیم، دادگاه به همین دلیل او را مجرم شناخت و سالها زندانی کرد و او از آن تاریخ تا امروز حرف عادی هم نمی زند."
راه حل منطقی: بطور طبیعی باید به چنین آدمی که در این شرایط طرفداری از دوستی با ملت اسرائیل می کند، یک جایزه صلح نوبل داد و همه آزادیخواهان و بشردوستان باید از وی قدردانی کنند."
راه حل کنونی ایران: " همه کسانی که معتقد نیستند ملت اسرائیل دشمن ماست اما معتقدند احمدی نژاد دشمن است، خواستار استعفای مشائی می شوند، دقت کنید که آنها خواستار برکناری احمدی نژاد که می خواهد دشمنی را افزایش دهد نمی شوند، بلکه می خواهند همین یکی هم که حداقل ابراز می کند ملت اسرائیل دشمن نیستند، از کابینه برود که کابینه بطور یکدست دشمن اسرائیل شود. در مقابل اکثر کسانی که می خواهند اسرائیل و ملت و دولتش تکه تکه شوند، از مشائی دفاع می کنند و می گویند، بابا! این که چیزی نگفت!"
جان یک جوان را نجات دهیم
مشکل سوم، بهنود شجاعی: " یک جوان که در سن پانزده سالگی مرتکب قتل شده است، در سن بیست سالگی به اعدام محکوم می شود. خانواده او باید در مقابل دریافت دیه رضایت بدهند. عزت الله انتظامی، پرویز پرستویی و کیومرث پور احمد که هیچ ربطی به سیاست ندارند، از مردم می خواهند کمک مالی کنند تا جان این جوان نجات داده شود و مردم هم به احترام این هنرمندان عزیز و مردمی کمک می کنند و جان این جوان نجات داده می شود."
مشکل مشابه، آمریکا: گروهی از هنرمندان و متفکران آمریکایی طی اطلاعیه ای از شرایط زندان ابوغریب ابراز نگرانی می کنند و از دولت می خواهند بسرعت جلوی این وضع گرفته شود. دولت آمریکا زندان ابوغریب را تعطیل می کند، عوامل آزار زندانیان را به سالها زندان محکوم می کند و ملت آمریکا از متفکران و هنرمندان قدردانی می کنند."
مشکل مشابه، چهار سال قبل، روزنامه ایران: بارها و بارها روزنامه نویسان روزنامه ایران از مردم خواستند که برای نجات زندانیان و اعدامی ها پول بدهند، مردم هم پول دادند و زندانی ها آزاد و اعدامی ها نجات پیدا کردند، آخرش هم همه همدیگر را ماچ کردند و سالم به پایگاه خودشان برگشتند."
راه حل منطقی: " معمولا در چنین شرایطی هر دولت و ملتی از چنین هنرمندان دلسوزی که به فکر نجات جان یک انسان هستند قدردانی می کند و یک میدان یا خیابان را به اسم آنها می کند.
راه حل کنونی در ایران: " دادگاه از عزت الله انتظامی، کیومرث پور احمد و پرویز پرستویی بخاطر اینکه می خواستند جان یک جوان را نجات بدهند، شکایت کرده است."
گل شیفته و زلاتا پلاشکوا
مشکل چهارم، گل شیفته فراهانی: " گل شیفته فراهانی در فیلمی از ریدلی اسکات، کارگردان انگلیسی بازی کرده است( توضیح: او نمی خواهد در فیلم بازی کند، بلکه بازی کرده است.) وی برای بازی در فیلم بعدی در هالیوود می خواست به آمریکا برود ولی در فرودگاه به او اعلام شد ممنوع الخروج است.
مشکل مشابه، زلاتا پلاشکوا: " زلاتا پلاشکوا بازیگر زن بوسنیایی در فیلم خاکستر سبز ابراهیم حاتمی کیا بازی کرد، او نه تنها ممنوع الخروج و ممنوع الورود نشد، بلکه برای بازی در این فیلم نامزد دریافت بهترین بازیگر نقش اول زن از دوازدهمین جشنواره فیلم فجر شد." مشکل مشابه در گذشته، همایون ارشادی: " همایون ارشادی برای بازی در فیلم بادبادک باز که توسط یک کارگردان هالیوودی ساخته شد بازی کرد، هیچ مشکلی هم وجود نداشت."
راه حل منطقی: " بطور طبیعی وقتی یک بازیگر ملی در فیلم یک کارگردان بزرگ بازی می کند، همه بخصوص دولت باید خوشحال باشد."
راه حل کنونی ایرانی: وزارت ارشاد گل شیفته فراهانی را ممنوع الخروج کرده است، چون از دیروز کشف شده است که برای بازی در یک فیلم خارجی، باید فیلمنامه آن توسط وزارت ارشاد اسلامی مورد تصویب قرار بگیرد.
کردان یونیورسیتی
مشکل پنجم، دکترای کردان: " وزیر کشور در هنگام معرفی به مجلس ادعا می کند که از دانشگاه کمبریج دکترا گرفته است، سپس نمایندگان او را مجبور می کنند که مدرک اش را نشان دهد، او یک مدرک تقلبی نشان می دهد و کار تا آنجا بالا می گیرد که دانشگاه آکسفورد رسما اطلاعیه ای صادر می کند و آن مدرک را تقلبی می خواند. وی توسط رهبری، مجلس و رئیس جمهور تائید شده و وزیر کشور می شود."
مشکل مشابه، کشورهای دیگر: " چنین چیزی هنوز در کشور دیگری دیده نشده است. معمولا اگر چنین واقعه ای در کشور دیگری رخ بدهد احتمالا متخلف پس از رسوایی خودکشی می کند."
مشکل مشابه، زندان اوین: " تعداد زیادی از کسانی که مدرک تقلبی می فروشند، در زندان اوین زندانی اند."
راه حل منطقی: " کردان در یک کنفرانس مطبوعاتی حاضر شود، رسما اعلام کند که تخلف کرده است و بخاطر تقلب مدرک تحصیلی، اهانت به دانشگاه کمبریج، دروغ گفتن به رئیس جمهور، مجلس و ملت استعفا بدهد، رئیس جمهور هم استعفای او را سریعا قبول کند. سپس دادستان او را بموجب قانون به یک سال زندان محکوم کند."
راه حل کنونی ایرانی: " علی کردان، بدون اینکه اعلام کند که مدرکش تقلبی نیست، از کسانی که اثبات کردند مدرک او تقلبی است، به عنوان مفتری شکایت کرد."
نتیجه گیری اخلاقی: برای رسیدن به یک جامعه اخلاقی هر کار غیر اخلاقی می توان کرد.
نتیجه گیری قانونی: قانون کاری است که ما امروز هوس کردیم انجام بدهیم.
نتیجه گیری منطقی: منطق روش درست فکر کردن است، وقتی شما نمی خواهید فکر کنید، لازم نیست درست فکر کنید.
کورش در طول زندگی خود فقط یک زن اختیار کرد و او کاساندان نام داشت دختر فرناسپه از شاهدختان خاندان هخامنشی . کاساندان قبل از کورش درگذشت و بعد از او کورش در اندوهی فراوان ماند و برای همیشه و به احترام همسرش تنهایی را برگزید ( به نقل از هرودوت تاریخ نویس یونانی)
نوشته هاي تاريخي نشان مي دهد كه كوروش نه تنها در امور سپاهگري داراي نبوغ نظامي و در جهانگشايي و كشور داري بسيار انسان دوست و نوع پرور بوده و در امور خانوادگي نيز يكي از وفادارترين مردان روزگار بوده است.
هرودوت مي نويسد مصريان به منظور اين كه شكست خود را از ايرانيان به نحوي جبران كنند شهرت دادند كه كوروش دختر آماژيس فرعون مصر را براي ازدواج خواستگاري كرده است اما فرعون مصر بجاي آمازيس دختر زيباروي اپرس فرعون سابق مصر به نام ني يتيس را كه خود او برانداخته بود براي كوروش فرستاد و كمبوجيه از ني يتيس متولد شده است .
اما داستان مذكور را مصريان براي دلخوشي خود جعل كرده بودند تا از شدت خفتي كه بر اثر شكست بوسيله ايرانيان تحمل كردند كاسته باشند . زيرا اولا همه مي دانستند كه وليعهد ايراني بايد پارسي و از خاندان سلطنتي باشد و ثانيا همه آگاه بودند كه مادر كمبوجيه كاسان دان هخامنشي بوده است.
کاساندان ملکه ایران (ملکه جهان) ۵ فرزند با نام های کمبوجیه بردیا آتوسا رکسانه و ارتیستونه داشت.هنگام مرگ کاساندان در بابل ۶ روز عزای عمومی اعلام شد.
کاساندان در ۶ نوامبر ۵۳۹ پیش از میلاد فوت کرد.
حال میبینیم کسانی که دم از اسلام و دین میزنند با ۶ زن در خانه شاندستگیر میشون(سردار زارعی)